درباره من : من زهرا رسایی فرزند انقلابم.بزرگترین آرزویم زندگی شرافتمندانه و مرگی از جنس شهادت است. زادگاهم شهرستان بزرگ پرور رفسنجان است و بواسطه تحصیل علم و دانش شهروند پایتختم.
پروفایل من : زهرا رسایی
| ساعت ٦:۳٥ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ |
|
آنروز که ناخواسته دیده به جهان گشودم آرزو کردم طوری زندگی کنم که ناخواسته پیش نرود و پایانش درد ندامت نباشد. دراین مسیر هرچه از دستم بر آمد انجام دادم-یک روز مطالعه و درس خواندن و یک روز کار و فعالیت اجتماعی اقتصادی اولویت زندگی ام شد- انشا ا... که خداوند نیز از من راضی باشد و از تولدم پشیمان نشده باشد. اگر چه در شهرستانی کوچک و محدود می زیستم اما آرزوهای بزرگ و نا محدود در سر می پروراندم.و برای آینده خانواده و مردمم که آنان را بر خودم برتری میدادم برنامه ها داشتم. اگر اسباب بازی دخترکان عروسک است و ساز دهنی، بازی من مصاحبه اعلام برنامه هایم برای رشد شهری در رادیو بود مصاحبه ای که خبرنگار و کارشناس آن خودم بودم و استودیو هم منزل پدری بود .اگر نبود حضور بسیار ارزشمند دو نور آل رسول اعظم و اکرم سادات کشفی – خدا همیشه نگهدارشان - شاید هرگز دستم به اسباب بازی باز نمی شد. طی دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان – کودکی و نوجوانی-علیرغم وجود طبیعی برخی نیازها سعی کردم آرام و با کمترین درد سر طی مسیر کنم و باعث رنجش اطرافیانم مخصوصا والدین عزیزم نشوم.خدا می داند اگر گناهی هم در نوجوانی مرتکب شدم با هدف طی کردن دو تا یکی برخی پله های پیشرفت بود که البته بعدا فهمیدم که هر مسیر راه رسیدن به هدف نیست. کنکور، فرصت پرشی شد تا از تنگ محدودیت ها به سمت آسمان رهایی پرواز کنم و خدای بزرگ مهربان تر از هر مهربانی را بارها و بارها سپاس می گویم که به من مهلت داد تا هجرت کنم و البته این هجرت دریچه جدیدی را به روی زندگی ام گشود. فرصت تحصیل علم و دانش در بزرگترین دانشگاه کشور، آشنایی با انسان های بزرگ و توانمند و متفاوت- دانشجویان و استادان- تجربه زندگی در پایتخت ، تمرین زندگی مستقلانه دور از خانواده و مدیریت بر خود از پیامد های هجرت علمی بود.از دوستان بزرگی چون ماریا رسولی، محبوبه جعفری، صدیقه اکبری، نرگس کاشانی و خیلی دوستان دیگر مهارت های بسیار یاد گرفتم. خوابگاه فاطمیه دانشگاه تهران در سالهای 1375 تا 1376 برای من حوزه علمیه و عملیه ای بود که با خیلی معارف آشنا شدم و بهره ها بردم. چرایی حجاب را در یافتم، توکل را زندگی کردم،انتقاد پذیری و سازگاری با جمع را یاد گرفتم ، رضی بما رضی الله را به چشم خود دیدم، و خیلی چیز های دیگر.. در نیمه های 76، ازدواج مرا شهروند پایتخت ساخت و زندگی ام وارد مرحله جدیدی شد. خداوند را بارها و بارها سپاس می گویم که همسفرکشتی زندگی ام جوانی از آل رسول الله شد.جوانی که در علم و اخلاق و رفتار و منش انسانی مدیریت و تدبیر ، انسان کامل بود بالاتر از آنکه در رویاهای نوجوانی ام از خدا خواسته بودم. او مرا بخاطر همنامی ام با حضرت زهرا (سلام ا.. علیها) و اهتمامم در بجا آوردن نماز اول وقت پسندیده بود و من اورا بخاطر فرزند حضرت زهرا بودن و مطابقت قول و عملش. نقطه اشتراک انتخاب من و همسرم حضرت زهرا –سلام ا.. -علیها –بود و به حق، نور وحود ایشان در فراز ونشیب های زندگی همراهمان بود آنطور که برخی مسائلی که پایه های زندگی ها را می لرزاند نتوانست بنیان محکم زندگی مشترک زهرایی را بلرزاند . در مسیر تحصیل علم و دانش و البته خدمت به خلق ا... در قالب شغل اداری از هیچ تلاشی کوتاهی نکردم آنطور که با هر که همکار شدم از تعهد و کارایی ام تعریف کردند و از بهره وری ام اعلام رضایت.و البته بودند ناراضیانی که چون فاصله حرکت ها را می دیدند لب به اعتراض می گشودند که بمانید تا بقیه هم برسند. در مواردی می توانستم با فروش بخشی از دینداریم به جایگاه های بالاتر شغلی ، شهرت و ثروت برسم اما لقمه حلال پدر و دعای خیر مستدام مادر دستم می گرفت و پشت پا به مار خوش خط و خال دنیا زدم. هیچ گاه نیت آزار دیگران نداشتم اگر هم کسی از دست و زبان و عملم رنجیده است به او اطمینان میدهم که آنچه انجام داده ام آگاهانه و خود خواسته نبوده پس یا سوء تفاهمی است یا جهالت که در هر دو صورت عذر خواهی می کنم و عاجزانه طلب عفو دارم. دررقا بت کسب مال و علم با وجود همه نیازم به امکانات رفاهی دنیا به رجحان علم ایمان داشتم و اگر به دنبال مال هم بودم پی ابزاری برای رسیدن بهتر به علم بودم.شایداگر اضطرار رفع برخی نیازها و عشق حضور اجتماعی و خدمت به خلق ا... و تبدیل آموخته ها به عمل نبود تا میانسالی ، زندگی شغلی را شروع نمی کردم. در نهایت خداوند را بخاطر همه نعمت هایش شاکرم.و از همه بندگان خداوند مهربان می خواهم برایم دعاکنند تا روسفید درگاه رحمت الهی باشم و همسایه نورانی ها که خدا می داند حتی لحظه ای تاب تحمل نارضایتی خداوند بزرگ ،غم رسول ا.. و آل طاهرینش و تحمل همسایه های تاریک و ظلمت زده را در فضای پر از وحشت جهنم ندارم. ماترک؛ از آنجا که زندگی ام وقف کسب مال دنیا نشده آنچنان ما ترکی هم ندارم ولی برای همان حداقل ها هم برنامه هایی دارم که اعلام میدارم؛ ♦ جهیزیه و تمامی وسایل زندگی و امکانات رفاهی را به همسرم اهدا می کنم تا به یاری همدلانه همه دوستان نسبت به تشکیل زندگی مجدد با یاوری همراه و رفیقی شفیق اقدام نماید. ♦♦مجموعه کتابهای درسی و غیر درسی خود را به مرکز محرومیت زدایی و مشارکت های ملی دانشجویان جهاد دانشگاهی اهدا می کنم تا در منطقه ای محروم به ایجاد کتابخانه همت گمارند. ♦♦♦تمامی دارایی های منقول و غیر منقول ( طلا،ماشین، زمین شهرستان فشم ُحق ُبیمه) خود را تقدیم به خانواده بزرگوارم می کنم که می دانم بهترین مسیر را برای مصرف آنها در پیش می گیرند.مسیری که هم دنیاهایی را آباد می کند و هم روشنایی برای آخرتم خواهد بود. -تمامی اعضاء و جوارحم را به متقاضیان حیات بیشتر بارضایت کامل اهداء می کنم.این امر بیشتر از آنکه به نفع دریافت کننده اعضا باشد لطفی است به خود من که اندکی از شرمندگی ام در قبال ستم به جوارحم کاسته شود. -تصمیم گیری در خصوص محل دفنم و نوع مراسم تدفین را در عین تاکید بسیار بر سادگی هر چه تمام به خانواده ام می سپارم.
|


